سعدى
107
بوستان ( فارسى )
از آن تيرهدل ، مرد صافى درون * قفا خورد و سر بر نكرد از سكون يكى گفتش آخر نه مردى تو نيز * تحمل دريغست ازين بىتميز 2255 شنيد اين سخن مرد پاكيزهخوى * به دو گفت ازين نوع با من « 1 » مگوى درد مست نادان گريبان مرد * كه با شير جنگى سگالد نبرد ز هشيار عاقل نزيبد كه دست * زند در گريبان نادان مست هنرور چنين زندگانى كند * جفا بيند و مهربانى كند « 2 » حكايت سگى پاى صحرانشينى گزيد * بخشمى كه زهرش ز دندان چكيد 2260 شب از درد بيچاره خوابش نبرد * بخيل اندرش دخترى بود خرد پدر را جفا كرد و تندى نمود * كه آخر ترا نيز دندان نبود ؟ پس از گريه ، مرد پراكنده روز * بخنديد كاى بابك « 3 » دلفروز مرا گرچه هم سلطنت بود و بيش « 4 » * دريغ آمدم كام و دندان خويش محالست اگر تيغ بر سر خورم * كه دندان بپاى سگ اندر برم 2265 توان كرد با ناكسان بدرگى * و ليكن نيايد ز مردم سگى حكايت بزرگى هنرمند آفاق بود * غلامش نكوهيده اخلاق بود ازين خفرگى موى كاليدهاى * بدى سركه در روى ماليدهاى چو ثعبانش آلوده دندان به زهر * گرو برده از زشترويان شهر مدامش به روى آب چشم سبل * دويدى ز بوى پياز بغل 2270 گره وقت پختن بر ابرو زدى * چو پختند با خواجه زانو زدى دمادم بنان خوردنش هم نشست * وگر مردى آبش ندادى بدست
--> ( 1 ) . ديگر . ( 2 ) . اين بيت در بعضى از نسخهها نيست . ( 3 ) . مامك . ( 4 ) . زو سلطنت بود بيش .